جناب حافظ سالها پیش غزلی سرود که موجبات یک دعوای بی پایان بین شعرا را فراهم نمود. در این گذر خالی از لطف نیست که ما هم چندی شاهد این مناظره باشیم: حافظ: اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمر قند و بخارا را صایب تبریزی به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صایب که می بخشد سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که شور افکنده دلها را
امیر نظام گروسی در جواب حافظ میگه:
اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را ...
به خال هندویش بخشم تن و جان و سر و پا را
جوانمردی بدان باشد که ملک خویشتن بخشی ...
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
دوستی می نویسد:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را
من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
و یا دکتر انوشه با کمی ور رفتن با اشعار فوق گفته:
اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را ...
به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
... نه بر آن دلبر شیرین که شور افکنده دنیا را
ویا در جایی دگر کمی طنزآلود
آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم
زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را
و عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را
چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا
اما داستان باز هم ادامه یافت
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟
که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست
که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را
چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را
از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ
میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را
وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون
ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را
دوستی دیگر می گوید:
هر آنکس چیز می بخشد ،به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هبچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را
رند تبریزی در جواب همه این را سرود که :
اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را
بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری
کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد
هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند سمرقـند و بـخـارا را
و شاعری می گوید:
اگر یک مهرخ شهلا بدست آرد دل ما را
زیادت باشد او را گر ببخشم مال دنیا را
سر و دست و دل و پا را به راه دین می بخشند
نه بر گور و نه بر آدم گری بخشند این ها را
و در جواب دکتر انوشه و شهریار و... می گویند:
مگر ملحد شدی شاعر که روح و معنیش بخشی
نباشد ارزش یک فرد زیبا روح و معنا را
آقای سید حسین فصیحی لنگرودی نیز در جواب سروده اند:
"اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را"
نبخشم بهر خالی یک وجب از خاک ایران را
ببخشیدآنچه میخواهید از سر تابه پا اما
نبخشیداز سر وادادگی ملک شهیدان را
که نالایق بود دست و سر و هم روح و معنا را
این هم جواب آقای سید حسن حاج سید جوادی البته در جواب شعر دکتر انوشه:
اگر میر کمانداران به دست آرد دل مارا
به ابروی خمش بخشم هزاران شعر زیبا را
تمام روح و معنا را به دست یار می بینم
چرا بخشم بر او چیزی که باید او دهد ما را
بنده هم چون نخواستم زیاد قاطی دعوای بزرگان شوم یک بیت بیشتر دعوا نمی کنم:
اگر آن تویسرکانی به دست آرد دل ما را
به خال چانه اش بخشم تمام این غزل ها را.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:57 توسط اکبر هدایتی |
آسته باز پنجره را باز می کنم
تا بیکران صبح تو پرواز می کنم
این سوی خانه جای تو را همچنان که هست
در بهترین سروده خود باز می کنم
ای از نیاز و ناز چو من بوده بی نیاز
با چون تویی که بنده به خود ناز می کنم
ای آنکه واژه ها همه مبهوت نام توست
این شعر را به نام تو آغاز می کنم
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:56 توسط اکبر هدایتی |
بپرسید از کبوترها
بپرسید از نگاه پاکشان آیا
نشانی از سکوت آسمان دارند ؟
خبر دارند این پایین
کسی آیا دلش آبی تر از آن آسمان ها هست
و آیا دوست می دارد کسی در شهرشان پرواز آنها را.
چرا من خوب می دانم
میان این همه آدم
که صبح و شام تنهایند
من یک دلخوشی دارم.
من از پرواز می گویم
و بر این خلق می خندم
و در این خاک جان فرسا
تو را هر چند با حسرت
به تلخی دوست می دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:9 توسط اکبر هدایتی |
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گوئی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
وآبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است.
زنده یاد : مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:23 توسط اکبر هدایتی
گاهی مثال قافیه٬ دل٬ تنگ می شود غم ها درون سینه ما سنگ می شود شادی درون سینه چرا پای بند نیست؟ دنیا برای غربت ما تنگ می شود جایی نشسته ام که در آن ظلمتی به پاست با اختران کوچک آن جنگ می شود ما را سیا مکن که بلا نسبت شما مرغی به جای مرغ دگر رنگ می شود حس غریب گمشده دیگر چه سر کند کار سخن به قافیه چون لنگ می شود با شعله های آه شباویز شب زده شب همنوای نای شباهنگ می شود یک اشتباه ساده اگر سر زند ز ما نقل زبان مردم و فرهنگ می شود. 
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:11 توسط اکبر هدایتی |
در این پست می خوانیم: الف: شعری از خودم به مناسبت "بیستم خرداد ۱۳۸۸" ب: غزلی از مرحوم بیژن ترقی (شاعر ترانه سرای معاصر)
الف) "خرداد ترین" خوب یادم مانده نهمین روزترین ماه بهشت تو گل عشق به من بخشیدی و من از شعر برایت گفتم و نمی دانستم، لهجه ام تابلو است راستی یادت هست که تو طفلانه ترین بیت مرا به کسی بخشیدی که مرا خوار ترین عاشق دنیا می خواند؟ و تو آن روز برایش گل مریم چیدی
روز میلاد تو را، خام ترین شاعر شهر
به گل قافیه ها جشن گرفت.
ب)
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خوابآلودهاش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهرهی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینهی سیما نبود
لب همان لب بود اما بوسهاش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بیپروا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود
برلب لرزان من فریاد دل خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

"یادش گرامی"
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:4 توسط اکبر هدایتی |
گر چه از آه شبانگاهی من بی حذری ور از این خاطر طوفان زده خوش می گذری بلبلان را همه با ناز به خود می خوانی از شباویزی ما لیک چرا بی خبری؟ جز شبی را که به دیدار تو خوابم می برد روزها را به دعا بودم و شب هرزه گری از خدا خواستمت گاه٬ به ریشم خندید گفت: ای بنده آواره چرا خیره سری؟ سال ها وعده به امید وفای تو چه شد؟ عمر بگذشت و تو رفتی و وفا شد سپری به سرم هر چه بیاید به خدا باز کم است یار بی مهری و پیش نظرم همچو پری و دو شعر از برادرم "اصغر هدایتی" بشنوید: یک قفس اندوه و شعری یادگار مانده از شب های سرد انتظار روشنی ها رفته اند از خانه ها مانده خاموشی و آن شبهای تار مانده در زندان خواهش های خویش کودکی از باغ می دزدد انار دختری بر دست دارد آبرو تا بگیرد سکه ای از دست عار در خیابانهای شهر ما بسی مادران افتاده در کنج و کنار دست کودک٬ مرغ عشقی٬ نامه ای فال دارم٬ فال حافظ٬ فال یار کوچ کرده ایل از دامان کوه مانده زانها یک اجاقی یادگار سیل ویران کرده آلاچیق را قطره ای وامانده در چنگال خار سر به رویای جوانی پیر راست می نوازد خاطرش را با سه تار با اشاره کودکان خویش را می کشاند بر دل یک کوهسار با صدایی گرم٬ چشمی اشک بار زیر لب٬ ای کاش می آمد بهار. و سالها همچون پرستو در سفر بودیم با هم عمر را چون قصه ای مستانه پیمودیم با هم حالی از فرسنگها دوری نوشتم حال دل را او در آنجا٬ من در اینجا٬ هر دو فرسودیم با هم روشنی بخشید بر این خانه٬ یادش زنده ماند زحمتی بر زحمت پروانه افزودیم با هم منتظر شعرهای بعدی برادرم باشید..... غزل استاد شهریار را در ادامه مطلب بخوانید: 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:17 توسط اکبر هدایتی |
گاهگاهی که به چشمان غریبت گذرم می افتد خنده ام می گیرد و ز خود می پرسم شاعرم من آیا؟ یا تویی شاعر من؟ تو چنان زیبایی٬ که تمام کلمات شعرم اگر از جنس خدا هم می بود باز هم در غزل دیده تو گم می شد. لیک آن روز تو رفتی و کسی سیب۱ نچید مردم بالا دست آب را گل کردند و سپس قایق سهراب شکست۲ شعر نیما دگر افسانه۳ نشد قاصدک۴ نیز ز امیٌد نگفت. و آخرین روز که با دیده تر می چرائیدمت از دورادور دلم از سینه برون می آمد و زبانم می گفت: آه از این دیده که سامانم را به نگاهی بفروخت.
۱.شعر "سیب" از حمید مصدق ۲.اشاره به شعر سهراب سپهری ۳.شعر "افسانه" از نیما یوشیج ۴.شعر "قاصدک" از مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 1:37 توسط اکبر هدایتی |
نفرین به قطره های فسونکار در ناب
کین سان مرا ز خاطرت آرام می برد نفرین به روز ها به سال ها به عمر کین سرنوشت ها که به فرجام می برد با این عزیز دوستان به ظاهر رفیق راه این زاغ خوش خبر به که پیغام می برد؟ ما را ز دست حریفان کهنه کار گاهی ز کوچه٬ گه از بام می برد شرطی است بین من و این دور روزگار ساقی قمار ها که به یک جام می برد رقاص روزگار به هر ساز آشناست دیوانگان خود به " دی رام رام " می برد دیریست شعر شباویز شب زده از شهریار ملک سخن وام می برد 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 18:12 توسط اکبر هدایتی |
غزلی که در این پست تقدیمتان می شود از کار های جدید برادرم "اصغر هدایتی" می باشد.اگر جانب انصاف را نگه داریم غزل های او بسیار زیبا تر از کار های سنتی بنده می باشد به همین خاطر در انتخاب غزل ها٬ کار های او را ترجیح می دهم. تو را گر روز های شاد باشد مرا شب های بی مهتاب کمتر نخواهم رنجی از ما دیده باشی و گرنه دیده ام را خواب کمتر به هر حرمان که می گویی بسازم شبی نان و شبی هم آب کمتر دلم می گیرد از اوضاع دنیا شغادش بیش٬ گر سهراب کمتر پس از مردن چه فر قی می کند باز که سنگ قبر ما را٬ ساب کمتر مرا چرخ فلک٬ بازی همین بس که بازی کردنم با تاب کمتر مرا در یاد مسپارید یک دم به روی طاقچه یک قاب کمتر 
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 12:27 توسط اکبر هدایتی |